من
از
همه ی
عالم
و
آدم
خسته ام
فقط و فقط
یک
گوشه ی
خلوت
تنهایی
می خواهم...
همین!
یک چیزی را که گم می کنی،
تا چند وقت پی اش می گردی..
وقتی پیدا نشد، از خیالت می رود که اصلش از اول بوده یا نه، در زمانی یا مکانی.
بعد از مدتی هم
از ذهنت پاک می شود، هرچه مربوط به آن گمشده است...
: کاش همیشه "نباشم" تا گم شوم، هرجا که بوده ام...
همین که یک چیز تمام شود
نه...تمام نمی شود
شاید شروع یک عالمه خاطره باشد
که یک عمر همراهت خواهد بود...
: مثل خاطره ی یک روز بارانی...
: فاجعه اتفاق که بیافتد... فرو می ریزم، فرو می ریزی، فرو می ریزد...
حتی اگر کوه باشم یا باشی یا باشد...
شاید اگر امروز از روبروی دانشکده رد نمی شدم
شاید اگر ناهار را زودتر خورده بودم و نمی رفتیم سمت خاطره ها
شاید اگر آجرهای قرمز مثل همیشه منعم می کردند از وارد شدن
شاید اگر یادم مانده بود که از وجب به وجب آن دانشکده حالم به هم می خورد
شاید اگر وقت ورودمان جلویمان را گرفته بودند و اجازه ورود نمی دادند
شاید اگر هوای حیاط دانشکده هواییم نمی کرد
شاید اگر وقتی از کنارش رد می شدم نا خودآگاه سرم را بالا نگرفته بودم
شاید اگر چشم در چشم نمی شدیم
حال من انقدر خراب نبود...
که هست!
همه چیز خلاصه می شود در یک دیدن
همه ی آنچه گذشته
پنداری اگر به آدم نشانش ندهند
یا پرده پس نزنند
یا دائم منع کنند از دیدن
آن چیز تمام و کامل نمی شود...
: حس می کنم چیزی درونم فرو ریخته...شاید خودم...
دوست دارم بمیرم
همین حالا
که صدای اذان از مسجد به گوشم می رسد
شاید همه چیز خوب شد..
کیفم...
به ساعت نگاه می کنم... یه ربع از 2 گذشته و من باید ساعت 2 جلسه می بودم...
برای پیدا کردن هر چی باید همه جا رو بگردمهیچ کدوم از حواس م !
هیچ کدوم از حواس پنج گانه یا شش گانه ام...
: این هم جزو آخرین پست های این شکلکی ست اگر راضی باشید...
با همان به تعداد کم از انگشتان دستم! :)
همیشه همین بوده
حدیث نفس
سخت ترین کار ممکن است
وقتی تو را دیده باشند
: . . .
:: دو تا مطلب دیگه بنویسم کامنت ها میره صفحه بعد...
همین که یک فکر... یک چیز... یک ممکن الوجود
تو را فشرده کند در خود
برای نابودیت کافی ست...
:چقدر این روزها افکارم و روحم منقبض شده اند...
ای که دستت می رسد ... :(
1: چنان که باید و شاید غزل غزل نشدم مست
که دست من به ضریحت در این سفر نرسیده است
من این نگاه عوامانه را نمی دهم از دست
اجازه هست بیفتم شبیه سایه به پایت؟
2: درست که دستم نرسید... اما دعاگویتان بودم... و مادر...
کم که می شوم
می روم پابوسش
تا زیادم کند...
: بدون "او" حتی...
روزهای بدون تو
روزهایی ست
که "نیست"..
:بعضی روزها را باید از تقویم ها خط زد...
شاید تمام روزها را..
تمام صورتم را که زیر آب سرد می گیرم، تنها چیزی که شسته می شود و می رود اشک های خیس و خشک شده ی روی گونه هاست...
والا هیچ وقت هیچ آب سردی، داغ هیچ غمی را نمی شوید...
بگذار تا بگویمت... که خسته ام... که مانده ام... از خودِ لعنتیم فراری ام...
این منم... درمانده ترین ها... این منم ...